<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>   ♪ شَـــمع دِلــــ اَفـــــــروز♪</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com</link>
<description> هرچیزی رواینجامیتونی پیداکنی یه کلبه ی شاد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 10 Feb 2014 00:03:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>ازدواج</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/195</link>
<description>زَنـــــــها بِـدنبــال مَـــرد کامّلنـــد و مـــــردها بدنبـــــال زن کامـــــل درحالــــــــی که نمیـــدانند خداونـــد آنهـــا را بــرای کامـــل کردن یکــدیگر آفَــریـده با ربط نوشت ♣ خداونـــد در قران میفرماید: ما از جنس و نوع خود شمـــا برایتان جفت آفریدیـــــم تا با او انس گرفتــــه و در کنــار هم با آرامشــ خاطــر زنـدگــى کُنید و مودت و محبت در دلهاى شما نسبت به همدیـــگر قرار دادیــم</description>
<pubDate>Mon, 10 Feb 2014 00:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/195</guid>
</item>
<item>
<title>باران</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/189</link>
<description>بـاران تو سـریـال اوای ـباران قشــــــنگترین دیالوگـی رو گفـت که تو کل این سـریال میشـد روش حسـاب کرد از یه سـنی به بعد دیـگه بزرگ نمی شـیم پــــــیرمی شیم..... خســـته نمی شـیم می بریــــم.... تـکراری نمی شــــیم زیـادی می شـــیم..... بایـد گذاـشت و رد شـد قبل از اینـــکه زیادی بشـــیم !!</description>
<pubDate>Thu, 23 Jan 2014 05:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/189</guid>
</item>
<item>
<title>مکه</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/187</link>
<description>سلام حاجی.... شنیدم حاج خانم برای چندمین بار دلش هوس طواف کعبه کرد شما هم از خدا خواسته لبیک گفتی... مکه خوش گذشت ؟ ... خدایت خوب بود... دینت کامل شد، سنگ هایت را به شیطان زدی؟! حاجی سوغاتی هایت بوی ندامت می دهند؟! حاجی، لباست از جنس اعلاست؟ حاجی عجب دمپایی سفیدی؟! سفر چطور بود حاجی..؟؟ خوش گذشت....؟؟ شنیدم حاج خانم بسیار ولخرجی کرده و چند النگو و سینه ریز گرانخریده.... حاجی جان خبر داری آقا رضا همین همسایه چند خانه بالاتر....</description>
<pubDate>Wed, 16 Oct 2013 15:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/187</guid>
</item>
<item>
<title>لطفالبخندبزنید</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/186</link>
<description>دیدید این فیلمــارو که بچــه گُــم میشه وقتی پدر مادرش پیداش میکنن، نیم ساعت تو بغل همدیگه گریه میکنن والا ما که بچه بودیم گم که میشدیم، بعد از اینکه پیدامون میکردن نیم ساعت کتک میخوردیم . . . یارو تو باشگاه یه ساعت پیدا میکنه میگه : این ساعت آبی زیمنس مال کیه ؟ یه آقایی میگه مال منه میگه نشونی شو بده. یارو میگه : آبی زیمنس ! میگه : دهه ! اینا رو که خودم گفتم داداش ! تو اصلا بگو ساعت چنده؟! . . . یه بار ما یه دونه هندونه خوردیم، در حــَدی کــه کم مــونــده</description>
<pubDate>Fri, 16 Aug 2013 21:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/186</guid>
</item>
<item>
<title>موفقیت سقراط</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/173</link>
<description>مَـــرد جوانــی از سُـــقراط رمز موفقیــت را پرسید که چیست. سقراط به مَــرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیـــکی رودخانـــه بیاید. هر دو حاضر شدنــد. سقــــراط از مَـــرد جوان خواسـت که همــراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدنـــد و آب به زیر گردنــشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگـــفت زده کرد. مرد تــلاش می کرد تا خـــود را رها کنـــد اما سقـــــراط قــــوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.</description>
<pubDate>Thu, 01 Aug 2013 11:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/173</guid>
</item>
<item>
<title>به سلامتی رفیق</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/167</link>
<description>بـ ﮧ سَلـآمـَتے او טּ رفیـقے کـ ﮧ یـ ﮧ روز میـآد سـَره خـآکـَمـ اَمـآ نمیتونـَمـ جلـو پـآشـ پـآشَمـ اَمـــآ خیــــ ـالــــ ـَمـ رـآحَتـ ﮧ کـ ﮧ خـآکـ ﮧ زیـر پــــآشَمـ</description>
<pubDate>Tue, 23 Jul 2013 08:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/167</guid>
</item>
<item>
<title> خداوجوددارد</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/180</link>
<description>دانشجویی به استادش گفت: اســتاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم. اســتاد به انــتهای کلاس رفت و به آن دانــشجو گفت: آیا مرا می بینی؟ دانــشجو پاسخ داد: نه استــاد! وقتی پشــت من به شمــا باشد مسلمــا شما را نمــی بیــنم. اســتاد کـــنار او رفـــت و نگاهــی به او کــــرد و گفـــت: تا وقــــتی به خــــدا پشت کرده باشـــی هرگز او را نـــخواهی دیــد!</description>
<pubDate>Mon, 15 Jul 2013 10:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/180</guid>
</item>
<item>
<title>بوی خدا</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/179</link>
<description>ای ماه خُــــدا: رمضــان وقـــتی که میـایـی هَمـه چیــز بوی خـُـــدا میگــیردبــوی بهشــت بوی عرـش وقتی که میــایی سَــرانـجام همــه کارهابه نِشـستَـن برسَــرسُــفره خــُــدا ختم میشود.وقتـــی که می آیــی سَـــلام هاســاده میشوند نِــگاه ها بـی الایش.وقتــی که که میایی ثانیـه هادر گُــرسنِگی وتشنگی آدمها باحس قشنگــی میگذرند باآمــدن توروزنه امیــدی برعصیان آدم هاگشوده میشودوغنچه بندگی هاگل میکنندمفری از هیـاهوها و سیــاهی هابه سوی</description>
<pubDate>Tue, 09 Jul 2013 22:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/179</guid>
</item>
<item>
<title>ثروت کوروش</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/178</link>
<description>زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چــــرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟ کورش گفت اگر غنیمت های جنگــی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با مِعیـار آن زمان گفت؛ سپس کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امــــری به مقداری پــول و طــلا نیاز دارد. ســرباز در بین مَــردم جــار زد و سُخــن کُــورش را به گوششــان رسانیـد.</description>
<pubDate>Sat, 06 Jul 2013 07:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/178</guid>
</item>
<item>
<title>داستان طنزباحال92</title>
<link>https://nastaran9160.blogfa.com/post/158</link>
<description>یه نـَــفر بــرای بازدیـد میره بـه یه بیمارِستــانــ روانـــی ؛ اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته و هر چند دقیـقه آروم سرشـــو به دیــوار میزنــه و زیر لب میگه : لیــلا … لیــلا … لیـلا … مــرد میپرسه : این آدم چشــه ؟ میگن : یه دخــتری رو میخواستــه به اسم لیــلا که بهش ندادن ، اینــم به این روز افتاده ! مرد و همراهـاش به طبقه بالا میــرن و مــَردی رو میبیـنه که تـوی یه جایی شبیــه به قفس به غل و زنجیر بستنش و در حالیکه سعی میکنه زنجیـــرها رو پــاره</description>
<pubDate>Mon, 01 Jul 2013 12:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nastaran9160</dc:creator>
<guid>nastaran9160.blogfa.com/post/158</guid>
</item>
</channel>
</rss>
